آتش

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

نیایش..

خدایا ،

آتش مقدس « شک » را

آن چنان در من بیفروز

تا همه « یقین » هایی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد.

و آن گاه از پس توده ی این خاکستر ،

لبخند مهراوه بر لب های یقینی ،

شسته از هر غبار طلوع کند.

.

خدایا ،

به هرکه دوست می داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است .

و به هر که دوست تر می داری ، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر !

.

خدایا ،

به من زیستنی عطا کن ،

که در لحظه مرگ ،

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردنی عطا کن ،

که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،

اما آن چنان که تو دوست داری .

« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،

« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !


   دکتر شریعتی

تا کی به تمنای وصال تو یگانه ؟

تا کی به تمنای وصال تو یگانه             اشکم شود از هرمژه چون سیل روانه

خواهدکه سر آیدغم هجران تویانه        ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

                 جمعی به تو مشغول و توغایب ز میانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد            دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد        گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

                 یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

روزی که برفتندحریفان پی هرکار         زاهدسوی مسجد شد ومن جانب خمار

من یارطلب کردم و اوجلوه گه یار         حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

                 او خانه همی جوید ومن صاحب خانه

هردرکه زنم صاحب آن خانه تویی تو     هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو        مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

                 مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسارنشان دید   پروانه در آتش شد واسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر وجوان دید     یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

                دیوانه منم،من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید            دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچه بشکفته این باغ که بوید         هر کس به بهایی صفت حمد تو گوید

                بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهایی که دلش زارغم توست    هر چندکه عاصی است زخیل خدم توست

امید وی ازعاطفت دم به دم توست     تقصیر خیالی به امید کرم توست

               یعنی که گنه را به از این نیست بهانه


     شاعر:شیخ بهایی



پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!




عرفان نظرآهاری

صبر کن..

صبر كن عشق زمينگير شود، بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود، بعد برو

اي كبوتر به كجا؟ يك دو نفس صبر بكن
آسمان پاي پرت پير شود، بعد برو

باش، با دست خود آينه را پاك بكن
نكند آينه دلگير شود، بعد برو

تو اگر كوچ كني، بغض خدا مي شكند
صبر كن گريه به زنجير شود، بعد برو

خواب ديدي شبي راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبير شود،‌بعد برو

زنبق سليمان نژاد



مجنون!

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

در بزمم بنشین..

باز ای الهه ی ناز ,با دل من بساز
کین غم جانگداز, برود ز برم
گر دل من نیاسود,از گناه تو بود
بیا تا ز سر, گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف

بخدا همچو مرغ پر شور و شعف به سویت بپرم

آنکه او ز غمت دلبندد چون کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جزء این نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر نیابی اثرم

نوروز

                                                   نوروزتان فرخنده و پیروز

بهار

به آواز سخن گاه نشاطی بدهیم

به دل خستهء صبح پگاه نشاطی بدهیم

رفته از خاطر پروانه و گل رنگ خزان

به تماشاگه چشم نگاه نشاطی بدهیم