حجاب گوهر ناب

             بشنو از چادر که در توصیف زن      تار و پودش با تو می گوید سخن

            تـــار و پـــودم را شـــرافت تافته      تـا شــرافت را به عـــصمت بافتـه

            در کــلاس حـــفظ تقوا و شـرف      دختران درّند و چــادر چون صــدف

            بهترین سرمایه زن چادر است       زانکـه زن را زیـنت زن چـادر است

            حـفظ چـــادر در سـرای اقــتدار      دخــــتران را هـست تــاج افـــتخار

          حفظ چادرحفظ دین ومذهب است     شـــیوه زهـــرا و درس زینب است

            حفظ چادر سدّ فحشا می شود     رو ســفیدی نــزد زهــرا می شود

            حفظ چادر چاره ساز کارهاست      حــافظ گــل از هـجوم خـارهاست

            حفظ چادر زخمها را مرهم است      دست درّ بـر سینه نـامحرم است



حیلت رها کن عاشقا..

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

باز هم موسم پرپر شدن گل آمد..

باز هم موسم پرپر شدن گل آمد

باز هم فصل فراق گل و بلبل آمد

آسمان دل ما ابرى و بارانى شد

دیده را موسم اشك و گهرافشانى شد

دل بى‏سوز و گداز از غم زهرا دل نیست

دل اگر نشكند از ماتم او، جز گل نیست

خون و اشك از دل و از دیده ما مى‏جوشد

فاطمه صورت خود را ز على مى‏پوشد

عمر كوتاه تو، اى فاطمه فهرست غم است

قبر پنهان تو روشنگر اوج ستم است

رفتى، اما ز تو منظومه غم بر جا ماند

با دل خسته و بشكسته على تنها ماند

اثر دست‏ستم از رخ نیلى نرود

هرگز از یاد على، ضربت‏سیلى نرود

با على راز نگفتى تو زبازوى كبود

باپدرگوى كه بعد از تو چه بود و چه نبود

شهر اگر شهر تو، پس حمله به آن خانه چرا

مرگ جانسوز چرا؟ دفن غریبانه چرا؟

داغ ما آتش و میخ در و سینه است هنوز

مدفن گمشده در شهر مدینه است هنوز

باغ، تاراج شده، عطر اقاقى مانده است

سنت دفن شبانه ز تو باقى مانده است


شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بر شما تسلیت باد.

التماس دعا..

ایام غم نخواهد ماند

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند                         چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم                           رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

 چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را                     کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

 چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است         چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند

 سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود                     که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

 غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه                         که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

 توانگرا دل درویش خود به دست آور                          که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

 بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر                            که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

 ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ                             که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

خمار مستی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنـوز من نبودم که تو در دلم نشسـتی

تو نه مثل آفـتـابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چـه حکـایت از فراقـت که نداشتم ولـیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار ازآن به
که تحیّّّّّـــتی نویسـی و هدیّّّـتی فرسـتی

دل دردمــند ما را که اسـیر توسـت یـارا
به وصال مرهمی نِِِِِِه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو کـه قـلـب دوسـتان را بمـفـارقـت شکستی

بروای فقیــر دانـا بـه خــدای بــخـش مـــارا
تو و زهد و پارسایی، من و عاشقّّّی و مستی

دل هـوشـمـنـد بــــاید کـه به دلبـری سپـاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خودپرستی

چو زمام بخت و دولت نه بدست جهد باشد
چـه کـننـد اگـر زبـونی نکـننـد و زیـر دسـتی

گـلـه از فـــــراق یــاران و جــفـای روزگــاران
نه طریق تست سعدی کم خویش گیر و رستی.

وقت سحر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

بي‌خود از شعشعه‌ي پرتو ذاتم كردند

باده از جام تجلي صفاتم دادند

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

بعد از اين روي من و آينه‌ي وصف جمال

كه در آن جا خبر از جلوه‌ي ذاتم دادند

من اگر كامروا گشتم و خوش‏دل چه عجب

مستحق بودم و اين‌ها به زكاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده‌ي اين دولت داد

كه بدان جُور و جفا صبر و ثباتم دادند

اين همه شهد و شكر كز سخنم مي‏ريزد

اجر صبري‏ است كز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود

كه ز بند غم ايام نجاتم دادند

با کریمان کارها دشوار نیست..

تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست

چون دراین دل برق مهردوست جست
اندرآن دل دوستی می دان که هست

هیچ عاشق خود نباشد وصلجو
که نه معشوقش بود جویای او

در دل تو مهر حق چون گشته نو
هست حق را بی گمانی مهر تو

مرز در عقل و جنون...

مرز در عقل و جنون باریـــک است
كفر و ایمان چه به هم نزدیک است


عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مــــــردم


گیسویت تعزیتی از رویـا
شب طولانی خون تا فردا


خون چرا در رگ من زنـجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است


مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانــــی


عشق تو پشت جنون محو شـده

هوشیاری است مگو سهو شده


من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم ســیاه


از من تازه مسلمان بگذر ، بگــذر
بگذر ، از سر پیمان بگذر ، بگذر


دین دیوانه به دین عشق تو شـــد
جاده ی شك به یقین عشق تو شد


مستم از جام تهی ، حیرانی
باده نوشیده شده پنـــــــهانی 



                                                                      شاعر : دکتر افشین یداللهی

ببخشید


ادامه نوشته

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


قیصر امین پور

آرام جانم میرود ... .

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

نمیدانم چه میخواهم بگویم..

نمی دانم چه می خواهم بگویم
                                             زبانم در دهان باز بستست
در تنگ قفس باز است و افسوس
                                           که بال مرغ آوازم شکستست

نمی دانم چه می خواهم بگویم
                                           غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
                                         گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
                                             زمغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
                                      که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خون بار
                                         که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
                                         نمی دانم چه می خواهم بگویم
                    

                       نمی دانم چه می خواهم بگویم ...

آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو

وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو

آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو


پائیزهابه دور وتسلسل رسیده اند

ازباغ های سبزشکوفا،سخن مگو


دیری است دیده غیرحقارت ندیده است

بیهوده ازشکوه تماشا،سخن مگو


یادازشراب ناب مکن،آتشم مزن

خشکیده بیخ تاک،حریفا!سخن مگو


چون نیک بنگری،همه زو بیوفاتریم

بامن ز بیوفایی دنیا،سخن مگو


باآن که بسته است به نابودی ات کمر

ازمهر وآشتی ومداراسخن مگو


آری هنوزپاسخ آن پرسش بزرگ

باشام آخراست ویهودا،سخن مگو


این باغ مزدکی است،بهل باغ عیسوی

حرف ازبشربزن،زچلیپاسخن مگو


ظلمت صریح باتوسخن گفت،پس تو هم

باشب به استعاره و ایما،سخن مگو  


خورشیدمابه چوبه ی اعدام بسته شد

ازصبح وآفتاب دراین جاسخن مگومگو

حکایتی از بهلولِ... عاقل؟!


 آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....


شیخ احوال بهلول را پرسید.


گفتند او مردی دیوانه است.


گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و سلام کرد.


بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری
..

بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟


عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..



بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.






مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید چه کسی هستی؟


جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.


 


بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد آری...


سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی
..

پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید
.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید.


 


بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

عرض کرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی
.

خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز
.



بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم
.

بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و


اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید گفت: جزاک الله خیراً! و


ادامه داد:


در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.


برگرفته از: تبیان

یأس و نومیدی به پشت ابرها گم میشود

ترکش باران چو یال اسب میآید فرود


برگها خندان،بگوش هم میخوانند سرود

قصه بودن پس از باران هویدا میشود

راز و رمز زنده ماندن نیز پیدا میشود


عطر گلها در فضای خیس افشان میشود
نغمه مرغان چو گلها باز خندان میشود


یأس و نومیدی به پشت ابرها گم میشود
شوق دیدارش فزون،غم در دلم گم میشود


از سر شوق تو ای نور و امید زندگی

پای بر جا میشوم از عشق و از شوریدگی


من برآن هستم بمانم تا ببینم روی تو
می شمارم لحظه ها راتا بیایم سوی تو

پرواز با خورشید

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز 
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم 

خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق 
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست 
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح 
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .

آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب 
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !

من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم 
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد 
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !

او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست 
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .

ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري 
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم 
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت 
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .

ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

هر لحظه به شکلی..

هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد، گه پير و جوان شد


گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت، غواص معاني
گاهي ز تك كهگل فخار بر آمد، زان پس به جهان شد