+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۱۱ ساعت ۶:۴۷ ق.ظ توسط محمد
|
به نام خدا وند لوح و قلم حقیقت نگار وجود از عدم
نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویــم تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی خودِ تو جان جهانی گر نهانـی و عیانـی تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی و گلِ وصل بـچیـنی.... ************** ما خیل بندگانیم ما را تو میشناسی هر چند بیزبانیم، ما را تو میشناسی ویرانهایم و در دل، گنجی ز راز داریم با آنکه بینشانیم، ما را تو میشناسی با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش بیگانه با کسانیم، ما را تو میشناسی آئینهایم و هر چند لب بستهایم از خلق بس رازها که دانیم ما را تو میشناسی از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را فارغ از این و آنیم ما را تو میشناسی از ظن خویش هر کس، از ما فسانهها گفت چون نای بیزبانیم ما را تو میشناسی در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو گلزار بیخزانیم ما را تو میشناسی آئینه سان برابر گوییم هر چه گوییم یکرو و یک زبانیم ما را تو میشناسی خط نگه نویسد حال درون ما را در چشم خود نهانیم ما را تو میشناسی لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم هم پیر و هم جوانیم ما را تو میشناسی با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوشی است گه غم ما دُرد غم کشانیم ما را تو میشناسی از وادی خموشی راهی به نیکروزیست ما روز به، از آنیم ما را تو میشناسی کس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم» بهر کسان امانیم ما را تو میشناسی